سيد محمد باقر برقعى

207

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

انتظار اى به شوق طلبت ، جان و دل من خشنود * وى به لطف و كرمت كوكب بختم مسعود مهر من ! پرده ز رخسار مه خود بردار * تا مگر كور شود ديدهء خفّاش حسود عمربخش است رسيدن به تو در وادى طور * ليك يارى نكند طالع بىنور ، چه سود ؟ چشم من چشمهء بيت الحزن كنعان است * سرو من از ره نيكى نظر انداز به رود تو سليمانى و با مور به پاداش عمل * داده سرخطّ و نگينت ملك‌الملك ودود سرزنش‌هاى تو از آب بقا نوش‌تر است * خستگان يافته از خاك شفايت بهبود چه شود گر ز پريشانى ما ياد آرى * مقتضى اين همه موجود و موانع مفقود چون سپنديم در آتشكده و مجمر دهر * كار ما سوختن و بار قيام است و قعود حلّه‌اى بافته جولاههء غدّار فلك * تيرگى تارش و نوميدى و ناكامى پود مرغ توفان نپرد جز به هواى توفان * به سمندر نرسيده‌ست مگر آتش و دود ساغر و جام شفق نيز پر از خوناب است * بادهء ناب ندارد قدح چرخ كبود سر تسليم نهاديم به فرمان قضا * كه بسازيم به سوزى و بسوزيم چو عود زندگى طبل ميان خالى پرآوازه‌ست * كه كمر بندد و هنگامه كند گاهِ سرود رنگ هستى همه نيرنگ و فسون است و سراب * دل مبنديد ، كه در باطن آن هيچ نبود كس ندانست چرا زاغ زيَد سيصد سال * عمر شاهين زچه‌رو بيش ز سى سال نبود مبدأ ما عدم و وادى رحمت مقصد * كس ندانسته كز اين سرّ چه باشد مقصود حلقهء توبه به درگاه خدا مىكوبم * نامه چون روى سيه گشته به روز موعود تار هر موى پريشان و سفيدم گويد * كاى هوس‌هاى خطاكار جوانى ، بدرود ! دل و دست و سر و پايم همه لرزان يا ربّ * دست من گير در اين زلزلهء كاخ وجود يا مرا فقر بيفزا كه به تسليم و رضا * بتوان زنگ غم از آينهء سينه زدود خرقهء فقر به صد مسند عزّت ندهم * گنج قارون به كجا رفته و جاه نمرود منِ « درويش » خطاكار و خدا عذرپذير * گنه ما متناهى ، كرمش نامحدود